تبلیغات
سرباز رهبر

            
                                        
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از کدوم قسمت صالحون خوشتون اومد؟









حمایت می کنیمــ...
 

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

در مزار شهدای شهرستان دزفول قبری وجود دارد که بدون هر گونه جلوه ای هم سطح زمین قرار دارد. این قبر متعلق به شهید بهمن (محمد جواد) درولی است.

به گزارش گروه جهاد و مقاومت مشرق، در مزار شهدای شهرستان دزفول قبری وجود دارد که بدون هر گونه جلوه ای هم سطح زمین قرار دارد. این قبر متعلق است به شهید بهمن (محمد جواد) درولی که در 20/3/1365 به شهادت رسیده است. شهید درولی وصیت کرده بود « قبرم را ساده و هم سطح زمین درست کنید و با اندکی سیمان روی آن را بپوشانید و فقط با انگشت روی آن بنویسد: «پر کاهی تقدیم به آستان قدس الهی».
این شهید عزیز که دانشجوی دانشگاه علم صنعت نیز بوده است در یکی از دستنوشته هایش می نویسد: «خدایا تو شهادت را نصیبم کن، خود چگونه شهید شدن را انتخاب خواهم نمود، خدایا تو شهادت را نصیبم کن که خود عشق و عاشقی را به حد اعلای آن خواهم رساند، خدایا آن گونه خواهم بود که تمام وجودم شیفتگی عشق رسیدن به وصال و حضور به درگاهت را گواه بگیرند.

خدای من، از سر تا به پا در خدمت شمایم، تمام وجودم را هدیه می‌کنم، چشمانم، پیشانی و سجده گاهم را، سینه و قلبم را، گلو و حنجره ام را، دهان و زبانم را، دست ها و پاهایم را و جزء جزء بدنم را به ساحت مقدست هدیه خواهم کرد، آنگونه به درگاهت خواهم آمد که عشقم را با تمام وجود خود اعلام کرده باشم.

امّا ای خدا، ای رازدار بندگان شرمگینت، ای آنکه در خلوتخانه ام، در خلوت های شبانه ام تنها تو را می‌طلبیدم، ای آنکه تنها عشق منی، مولای من، مرا ببخش.
جسمی را که به من به امانت سپرده بودی سالم نیاورده ام، خدایا آن را پاره پاره آورده ام مرا ببخش، مولای من عفوم کن و در این خصوص از ضاربان بپرس که باید آنها پاسخگوی این عمل ننگین باشند، از خسارت زدگان به جسمم بپرس به چه جرمی آن را دریدند، به چه گناهی به آن حمله ور شدند و گناه من چه بود که اینگونه به درگاهت مرا آورده‌اند.

خدای من، جرم من خدا خواهی بود، جرم من تنها عشق به تو بود، جرم من عدالت خواهی بود، جرم من این بود که تنها تو را می‌خواستم، نمی‌خواستم بنده غیر تو باشم و حنجره پاره ام این گواهی را می‌دهد که فقط تو را می‌طلبیدم و از چشمانم بپرس که فقط آنجا را که تو فرموده بودی می‌نگریستم و از دست ها و پاهایم سئوال کن که فقط برای رضای تو گام برداشته ام.»
روحمان با یادش شاد

شهید بهمن درولی


http://dezful.tebyan-kz.ir/Portals/1/78822_548.jpg

مزار شهید بهمن درولی در دزفول




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
[ چهارشنبه 22 آذر 1391 ] [ ساعت 08 و 41 دقیقه و 00 ثانیه ] [ صالح ]
به بهانه‌ برگزاری بزرگداشت قائم مقام فرماندهی اطلاعات سپاه پاسداران؛
صالحون/ سید کاظم کاظمی، مردی از تبار حسینیان زمان
در عصر تاریک جاهلیت مدرن و در هنگامه پرتلاطم زمین، اتصال به آسمانیان و دل در گرو قافله عشق سپردن، اندکی از غبار فرو نشسته بر جان را می‌زداید.
صالحون- «هر شهیدی کربلایی دارد، خاک آن کربلا  تشنه اوست و زمان انتظار می کشد تا پای آن شهید بدان کربلا برسد و آنگاه خون شهید جاذبه خاک را خواهد شکست و ظلمت را خواهد درید و معبری از نور خواهد گشود و روحش را از آن به سفری خواهد برد که برای پیمودن آن هیچ راهی به جز شهادت وجود ندارد.»
سید شهیدان اهل قلم
در عصر تاریک جاهلیت مدرن و در هنگامه پرتلاطم زمین، اتصال به آسمانیان و دل در گرو قافله عشق سپردن، اندکی از غبار فرو نشسته بر جان را می‌زداید.
ادامه مطلب



طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
[ پنجشنبه 2 شهریور 1391 ] [ ساعت 02 و 42 دقیقه و 34 ثانیه ] [ صالح ]

                             

بعد از اتمام یکی از مراحل عملیات بیت المقدس معمولا آخر شب ها با اسماعیل می نشستیم و در مورد وضعیت گردان صحبت میکردیم گاهی هم اطراف چادر قدم زنان به نیروها سرکشی می کردیم یک شب که داشتیم قدم میزدیم یکی از بچه ها که حدود هفده یا هجده سال سن داشت و سر و صورتش پر از ترکش بود آمد طرف ما و گفت: برادر مرادی! مطلبی هست که می خوام به شما بگویم…

گفتم بفرمایید!

ایشان گفت : من در خواب دیدم که عملیات شده و ما در عملیات پیروز شدیم . هنگام شروع عملیات گردان ما خط شکن بود و من امام زمان (عج) را دیدم که با لباس و اسب سفید در کنار گردان حرکت می کرد و شما در سمت راست اسب و برادر قهرمانی در سمت چپ است در حال حرکت بودید. گردان را امام زمان(عج) هدایت می کرد و شما هم در رکاب او بودید.

خلاصه آن بنده خدا ادامه داد و گفت : این طور که به من الهام شده ، عملیات ما ده روز جلوتر خواهد افتاد.

و گفت : من تاریخ عملیات را نمی دانم ، ولی هر تاریخی بود ده روز جلوتر افتاده است!

من به ان بنده خدا گفتم : این حرف را پیش خودت نگاه دار و حق نداری آن را به بچه ها بگویی!

دوسه روزی از این قضیه گذشته بود که یک جلسه اضطراری برای مسئولان گذاشته و ما برای شرکت در جلسه به دارخوین رفتیم. در آن جلسه حاج احمد صحبت کرد و از عدم آمادگی واحدها گفت و اظهار داشت : طبق برنامه قرار بود نوزدهم ماه عملیات انجام شود اما نمی دانم به چه دلیل آن را به نهم موکول کرده اند. به همین دلیل باید خیلی سریع خودمان را برای عملیات کنیم. البته ما امکاناتمان را برای ده روز بعد آماده کرده بودیم ولی با توجه به این تغییر زمان کار ما مشکل شده است.

ما کمی اعتراض کردیم اما حاج احمد متوسلیان گفت : این حرف و این تغییر زمان عملیات ، تصمیم گیری شخصی نبوده است که ما اعتراض کنیم. این دستوری است که امام صادر فرموده اند و حتما یک حکمتی در آن است.

من زیر چشمی به اسماعیل قهرمانی که کنارم نشسته بود نگاه کردم. دیدم از گوشه چشم هایش اشک جاری شده است و با حالت خاصی به صحبت های حاج احمد گوش می کند. شاید بچه هایی که در آن جلسه بودند دلیل اشک ریختن من و اسماعیل را نمی دانستند ولی ما یکباره دلهایمان پرواز کرد و رفت به شبی که آن بسیجی داشت خوابش را برایمان تعریف می کرد.

دیگر برای من و قهرمانی قصه مثل کتاب رمانی بود که از نتیجه آن اطلاع کافی داشتیم. به همین دلیل ، آرامش خاصی بر ما حاکم بود .البته قهرمانی به دلیل ارتباطات معنوی ای که داشت بیشتر از من احساساتی شده بود.

در فرصت کوتاه باقی مانده ، گردانها آماده شدند و ادامه عملیات بیت المقدس ، با هدف آزادسازی خرمشهر آغاز شد.

برداشت از کتاب : جکایت مردان مرد(زندگی نامه سرداران شهید سرافزار : رنجبران ، قهرمانی ، زمانی و تهرانی) نوشته گلعلی بابایی – صفحه ۷۵ و




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: اسماعیل قهرمانی، امام خینی، امام زمان، امداد غیبی، حاج احمد، سدار خیبر، سردار اسماعیل، سردار اسماعیل قهرمانی، سردار شهید اسماعیل قهرمانی، سردار شهید قهرمانی، سرداران، سرداران استان گلستان، سرداران شهید، شهدای استان گلستان، شهید اسماعیل، شهید قهرمانی، شهید همت، شهید گلستانی، قهرمانی، متوسلیان، همت،
[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ ساعت 01 و 29 دقیقه و 25 ثانیه ] [ صالح ]

                                     

وقتی حرف هایش را زد سوار بر موتور چون شهابی زودگذر در میان گرد و غبار محو شد و رفت… و دیگر کسی اورا ندید فقط ستاره های آسمان شاهد آخرین لحظه های زندگی دنیایی اسماعیل بودند. فقط آنها توانستند ببینند چگونه خاک گرم شلمچه ، آغوش گشود و او را در خود فرو برد…

زندگی نامه :

تاریخ تولد: سوم ادردیبهشت سال ۱۳۴۰
نام پدر: محب علی

تاریخ شهادت:  سی و یکم تیر ماه شصت و یک
محل تولد: گنبدکاووس

محل شهادت: پاسگاه زید
مزار شهید: جاویدالاثر

اسماعیل روز ۳ اردیبهشت سال ۱۳۴۰ مقارن با عید سعید قربان در روستای «اردهای»استان گیلان دیده به جهان گشود. از همان کودکی، بچه‌ای باهوش و زیرک بود. دوره ابتدایی را در دبستان کاووس شهرستان گنبد گذراند. هنگامیکه به مدرسه راهنمایی «آرش» پا نهاد، برای کمک به خرج خانواده‌اش بعد از مدرسه و ایام تعطیل به کار ساختمانی مشغول شد. اما باز هم نیاز مالی خانواده برطرف نمی‌شد، لذا اسماعیل تصمیم به مهاجرت گرفت. در تهران علاوه بر کار کردن در کارهای ساختمانی ، شبانه درس خود را ادامه داد تا دیپلم گرفت. در زمان اوج‌گیری انقلاب شکوهمند اسلامی‌ او در صحنه‌های مختلف سیاسی، مذهبی و تظاهرات در تهران حضور داشت، پس از آمدن امام به ایران و استقرار ایشان در مدرسه علوی هر روز به دیدار امام می‌‌رفت و از دیدن ایشان لذت می‌‌برد. او در سال ۱۳۵۹ به عضویت سپاه پاسداران گنبد در آمد. مدتی بعد از آن بار سفر را بست و خود را به سپاه «شاهین شهر» اصفهان منتقل نمود و از آنجا به پاوه رفت و در زمره یاران «حاج همت» قرار گرفت و با ایشان عازم جبهه‌های جنوب شد. او در طول این سالها سه مرتبه مجروح گشت. برای مدتی در پادگان دو کوهه مأمور تشکیل گردان «انصار الرسول» شد. گردان انصار در چند عملیات شرکت کرد. پس از آن اسماعیل به همراه تنی چند از دوستان برای کمک به مردم بی‌دفاع لبنان به آن کشور رفت. پس از بازگشت از لبنان حاج همت، اسماعیل را به عنوان جانشین تیپ محمد رسو ل الله (ص) معرفی کرد. مرحله سوم عملیات رمضان به دست گردان انصار بود. اسماعیل مسئولیت محور را بر عهده داشت، او در حالیکه سوار موتور بود در تاریخ ۳۰/۴/۱۳۶۱ در سن ۲۱ سالگی در اطراف پاسگاه زید شربت شیرین شهادت را نوشید.
پیکر پاک او همانجا ماند تا برای همیشه خون سرخش حافظ مرزهای ایران اسلامی باشد.

آنچه که باعث شد بچه ها برای اجرای آخرین مرحله عملیات بیت المقدس آماده شوند سخنرانی پر شور قهرمانی پیش از حرکت بود، با حالتی که داشت چنان  اشکی از بچه ها گرفت که همه آماده عملیات شدند.خودش هم با دل سوزان و چشم های اشکبار دست به دامان ائمه(ع) شد و از آنان مدد خواست.

محاصره شده بودیم ناگهان یک خمپاره مابین اسماعیلی و معاونش خورد. ترکش ها سر و صورت اون دو نفر رو پر از خون کرد. اسماعیل که میدونست اگه بچه ها با سر و صورت خونی می دیدندش حتما روحشون رو از دست میدادند ناگهان معاونش رو بغل کرد و با صدای بلند خندید! بچه ها از این حرکت خیلی روحیه گرفتن حتی اسماعیل اجازه پانسمان صورتش رو نداد گفت اینطوری معلوم میشه من مجروح شدم و روی بچه های تاثیر بد داره!

اسماعیل با توجه به مسئولیتی که بر عهده داشت سعی می کرد نیروها را از آن محاصره نجات دهد.او مانند مادری که بچه هایش در گردابی گرفتار شده باشند،خود را به آب و آتش میزد تا هر طور شده حلقه محاصره را بشکند و نیروها را به عقب منتقل کند.همین پایمردی و سماجت اساعیل باعث شد تا بیشتر نیروهای محاصره شده بتوانند از محاصره دشمن رها شوند و به سایر نیروهای تیپ بپیوندند.

اسماعیل سوار بر موتور تریل گروه گروه بچه ها را به خاکریز خودی هدایت می کرد گاهی هم یکی دو تا مجروح را بر ترک موتور می نشاند و به نقطه امن می رساند.آن روز اسماعیل ناخدای شجاعی بود که کشتی توفان زده گردان انصار الرسول(ص) را به ساحل آرامش و امنیت می برد.

 پیروزی در سایه سختی به دست می آید،مبادا نا امید شوید! اگر قرار است شهید شویم آن قدر از آنان می کشیم تا درس عبرتی برای متجاوزان باشد. می خواهیم کاری کنیم که تاریخ جنگ عاشورایی ما را برای نسل های بعد بازگو کند. آنان باید بدانند که نسل خمینی نسلی از جنس آذرخش است صحرای شب گرفته شلمچه نیز گواه این حماسه خواهد بود.

وقتی حرف هایش را زد سوار بر موتور چون شهابی زودگذر در میان گرد و غبار محو شد و رفت… و دیگر کسی اورا ندید فقط ستاره های آسمان شاهد آخرین لحظه های زندگی دنیایی اسماعیل بودند. فقط آنها توانستند ببینند چگونه خاک گرم شلمچه ، آغوش گشود و او را در خود فرو برد.

روحش شاد و راهش مستدام باد!




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: اسماعیل قهرمانی، سردار اسماعیل، سردار اسماعیل قهرمانی، سردار شهید اسماعیل قهرمانی، سردار شهید قهرمانی، سرداران، سرداران استان گلستان، سرداران شهید، شهدای استان گلستان، شهید اسماعیل، شهید قهرمانی، شهید گلستانی، قهرمانی،
[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ ساعت 01 و 27 دقیقه و 52 ثانیه ] [ صالح ]

شب آخر من رو بغل کرد و بوسید و گفت : من دیگه بر نمیگردم!

گفتم از کجا معلوم؟

گفت بهم الهام شده!

وسایل شخصی خودش مثل کارت شناسایی و … ر. به من سپرد و گفت دیگه من رو نمی بینی!

از آن شب به بعد دیگر هرگز او را ندیدیم …

سالروز شهادت سردار شهید مفقودالاثرعلیرضا سرایلو گرامی باد.

شادی روحش صلوات

گزیده ای از تذکرات این شهید عزیز :

از گرایش به گروه های منحرف پرهیز کنید

نماز را در اول وقت بخوانید

در نماز جماعت و مراسمات مذهبی شرکت نمائید

گوش به فرمان رهبر معظم انقلاب اسلامی باشید.




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: سرایلو، سردار سرایلو، سردار علیرضا سرایلو، سرداران، سرداران استان گلستان، سرداران شهید، شهدای استان گلستان، شهید سرایلو، شهید گلستانی، علیرضا سرایلو،
[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ ساعت 01 و 27 دقیقه و 52 ثانیه ] [ صالح ]

موسی الرضا خراسانی اولین فرزند غلامعلی و خدیجه خراسانی در یکم دی ماه ۱۳۴۲ در خانواده ای مذهبی و کشاورز، در روستای قلی آباد  شهرستان گرگان به دنیا آمد. پدرش کشاورز بود و زندگی را به سختی می گذراند. موسی الرضا پس از سپری کردن دوران طفولیت، در کنار پدر و مادرش به کشاورزی می پرداخت تا سهمی در برطرف کردن فقر و محرومیت خانواده داشته باشد.




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: سالروز شهادت، سالروز شهادت شهید خراسانی، سردار خراسانی، سرداران شهید گلستان، سرداران گرگان، شهداء، شهدای گلستان، شهید، شهید خراسانی، شهید محمدرضا خراسانی، محمد، محمدرضا خراسانی، مقام شهدا، موسی الرضا، موسی الرضا خراسانی،
[ پنجشنبه 8 تیر 1391 ] [ ساعت 16 و 45 دقیقه و 23 ثانیه ] [ صالح ]
امروز 19 خرداد برابر است با سالروز شهادت سردار رشید اسلام سردار محمد باقر ساور علیا
http://salehondl.persiangig.com/sardaran/savaroliya.jpg
این شهید بزرگوار از شهدای شهرستان کردکوی می باشد
تاریخ شهادت : 1367/03/19
پیامی از این شهید:
به فکر روز قیامت و اهل راز و نیاز با خدای تبارک و تعالی باشید!



طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: سردار، شهید، شهدای گلستان، سرداران شهید استان گلستان، سرداران گلستان، سرداران شهر کردکوی، کردکوی، شهید محمد باقر، محمد باقر ساور علیا،
[ جمعه 19 خرداد 1391 ] [ ساعت 11 و 26 دقیقه و 32 ثانیه ] [ صالح ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


رزمنده ای كـه در فـضای سایبر می جنـگی بـرای فـشردن كلیدهای كامپیوتر وضـو بگیر و بـا نیـت قربه الی الله مطلب بنویس.بدانكه تو مصداق و مارَمَیت اِذ رَمَیت ... هستی .تو در شبهای تـاریك جبهه سایبری از میدان مین گناه عبور میكنی مراقب باش،به شهدا تمسك كن بصیرتت را بالا ببر كه تركش نخوری...رابطه خودت را با خدا زیاد كن...با اهل بیت یكی شو و در این راه گوش به فرمان آنها باش.
حاج حسین یکتا

طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب