تبلیغات
سرباز رهبر

            
                                        
قالب وبلاگ
نظر سنجی
از کدوم قسمت صالحون خوشتون اومد؟









حمایت می کنیمــ...
 

جهت دریافت برنامه های رادیو افسران کلیک کنید

                             

بعد از اتمام یکی از مراحل عملیات بیت المقدس معمولا آخر شب ها با اسماعیل می نشستیم و در مورد وضعیت گردان صحبت میکردیم گاهی هم اطراف چادر قدم زنان به نیروها سرکشی می کردیم یک شب که داشتیم قدم میزدیم یکی از بچه ها که حدود هفده یا هجده سال سن داشت و سر و صورتش پر از ترکش بود آمد طرف ما و گفت: برادر مرادی! مطلبی هست که می خوام به شما بگویم…

گفتم بفرمایید!

ایشان گفت : من در خواب دیدم که عملیات شده و ما در عملیات پیروز شدیم . هنگام شروع عملیات گردان ما خط شکن بود و من امام زمان (عج) را دیدم که با لباس و اسب سفید در کنار گردان حرکت می کرد و شما در سمت راست اسب و برادر قهرمانی در سمت چپ است در حال حرکت بودید. گردان را امام زمان(عج) هدایت می کرد و شما هم در رکاب او بودید.

خلاصه آن بنده خدا ادامه داد و گفت : این طور که به من الهام شده ، عملیات ما ده روز جلوتر خواهد افتاد.

و گفت : من تاریخ عملیات را نمی دانم ، ولی هر تاریخی بود ده روز جلوتر افتاده است!

من به ان بنده خدا گفتم : این حرف را پیش خودت نگاه دار و حق نداری آن را به بچه ها بگویی!

دوسه روزی از این قضیه گذشته بود که یک جلسه اضطراری برای مسئولان گذاشته و ما برای شرکت در جلسه به دارخوین رفتیم. در آن جلسه حاج احمد صحبت کرد و از عدم آمادگی واحدها گفت و اظهار داشت : طبق برنامه قرار بود نوزدهم ماه عملیات انجام شود اما نمی دانم به چه دلیل آن را به نهم موکول کرده اند. به همین دلیل باید خیلی سریع خودمان را برای عملیات کنیم. البته ما امکاناتمان را برای ده روز بعد آماده کرده بودیم ولی با توجه به این تغییر زمان کار ما مشکل شده است.

ما کمی اعتراض کردیم اما حاج احمد متوسلیان گفت : این حرف و این تغییر زمان عملیات ، تصمیم گیری شخصی نبوده است که ما اعتراض کنیم. این دستوری است که امام صادر فرموده اند و حتما یک حکمتی در آن است.

من زیر چشمی به اسماعیل قهرمانی که کنارم نشسته بود نگاه کردم. دیدم از گوشه چشم هایش اشک جاری شده است و با حالت خاصی به صحبت های حاج احمد گوش می کند. شاید بچه هایی که در آن جلسه بودند دلیل اشک ریختن من و اسماعیل را نمی دانستند ولی ما یکباره دلهایمان پرواز کرد و رفت به شبی که آن بسیجی داشت خوابش را برایمان تعریف می کرد.

دیگر برای من و قهرمانی قصه مثل کتاب رمانی بود که از نتیجه آن اطلاع کافی داشتیم. به همین دلیل ، آرامش خاصی بر ما حاکم بود .البته قهرمانی به دلیل ارتباطات معنوی ای که داشت بیشتر از من احساساتی شده بود.

در فرصت کوتاه باقی مانده ، گردانها آماده شدند و ادامه عملیات بیت المقدس ، با هدف آزادسازی خرمشهر آغاز شد.

برداشت از کتاب : جکایت مردان مرد(زندگی نامه سرداران شهید سرافزار : رنجبران ، قهرمانی ، زمانی و تهرانی) نوشته گلعلی بابایی – صفحه ۷۵ و




طبقه بندی: سرداران شهید گلستان،
برچسب ها: اسماعیل قهرمانی، امام خینی، امام زمان، امداد غیبی، حاج احمد، سدار خیبر، سردار اسماعیل، سردار اسماعیل قهرمانی، سردار شهید اسماعیل قهرمانی، سردار شهید قهرمانی، سرداران، سرداران استان گلستان، سرداران شهید، شهدای استان گلستان، شهید اسماعیل، شهید قهرمانی، شهید همت، شهید گلستانی، قهرمانی، متوسلیان، همت،
[ شنبه 31 تیر 1391 ] [ ساعت 02 و 29 دقیقه و 25 ثانیه ] [ صالح ]
.: Weblog Themes By Salehon.ir :.
درباره وبلاگ


رزمنده ای كـه در فـضای سایبر می جنـگی بـرای فـشردن كلیدهای كامپیوتر وضـو بگیر و بـا نیـت قربه الی الله مطلب بنویس.بدانكه تو مصداق و مارَمَیت اِذ رَمَیت ... هستی .تو در شبهای تـاریك جبهه سایبری از میدان مین گناه عبور میكنی مراقب باش،به شهدا تمسك كن بصیرتت را بالا ببر كه تركش نخوری...رابطه خودت را با خدا زیاد كن...با اهل بیت یكی شو و در این راه گوش به فرمان آنها باش.
حاج حسین یکتا

طراح قالب
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :
امکانات وب